آن شب كه شادي
براي هميشه رخت بر بست
در پس رقص نورها بر پهنه ي افق
رازي را كشف كردم :
ديگر هيچ چيز!
تو را به من باز نمي گرداند …
نه تكرار گريه هاي شبانه ،
نه فرو دادن بغضهاي غريبانه ،
و نه حتي …
اين جام هاي پي در پي مستانه .
« با تو بودن ... تنها در كنار ِتو بودن نيست »
اين را فهميدم
وقتي كه به گل تنهاي مهربان اتاقم آب مي دادم.
راستي مي داني؟!
فرتوتك خنياگري گشتم
كه پسش دام نيستي به كمين…
و پيشش قصه ايي كودكانه به اجرا .
تمام من به خاكستر فرو شد .
آنگاه كه خفتنگاهم
زفاف خانه ي كابوس و رويا گشت .
نه ! نمي داني .
اينك…
در آستانه ي غار تنهایيم
با تو بدرود مي گويم
كه اين خود
سلاميست ديگر به سرنوشت ...!!!

یادم باشد:
خدا عشق است.
یادم باشد:
زبان صحبت با خدا تنها زبان دل است.
یادم باشد:
خدا فقط به دل آدم ها نگاه می کند .
یادم باشد:
به خدا دروغ نگویم .
یادم باشد:
زندگی را جشن بگیرم هرچند خسته باشم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سدها که شکستند ، ماهيان به به آوارگي رفتند ، گلها به احتضار ، ما جايي نرفتيم. نشستيم و سد پلکها را شکستيم .