تبليغاتX
روزگـــــــــار تنهــــــــايی
یادت باشد هر قرمزی سبز نمیشود ،حتی اگر چراغ باشد و از انتظار تکه ای سهم توست که هرگز نمیآید .


روزگـــــــــار تنهــــــــايی







نام آهنگ: دلتنگ
  • BLOGFA.COM




     

    در تاریکی چشمانت را جستم
    در تاریکی چشمانت را یافتم
    و شبم پر ستاره شد


    تورا صدا کردم
    در تاریکی شبها دلم صدایت کردو تو با طنین صدایم به سویم آمدی
    با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی
    برای چشمهایم با چشمهایت
    برای لبهایم با لبهایت
    برای تنم با تنت آواز خواندی
    من با چشمها و لبهایت انس گرفتم
    با تنت انس گرفتم
    چیزی در من فروکش کرد
    چیزی در من شکفت
    من دوباره در گهواره کودکی خویش
    به خواب رفتم
    و لبخند آن زمانم را بازیافتم


    در من
    شک لانه کرده بود
    دستهای تو
    چون چشمه ای به سوی من جاری شد
    و من تازه شدم  ،
    من یقین کردم
    یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
    و در گهواره سالهای نخستین به خواب رفتم
    دردامانت - که گهواره رویاهایم بود -
    و لبخند آن زمان به لبهایم برگشت
    با تنت برایم لالا گفتی
    چشمهای تو با من بود
    و من چشمهایم را بستم
    چرا که دستهای تو اطمینان بود


    بدی تاریکیست
    شبها جنایتکارند
    ای دل آویز من ای یقین ! من با بدی قهرم
    و تو را بسان روزی بزرگ آواز می خوانم


    صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند
    شب گرداگردم حصار کشیده است
    و من به تو نگاه می کنم
    از پنجره های دلم
    به ستاره هایت نگاه می کنم
    چرا که هر ستاره
    آفتابیست

    من آفتاب را باور دارم
    من دریا را باور دارم
    و چشمهای تو سرچشمه دریاست
    انسان سرچشمه دریاست

     


     

    پ.ن.1 : سلام

    پ.ن.2 : زندگی را دوست دارم، چون تو با منی !

    پ.ن .3 : همسرم شده همه چیز زندگیم ، الان کمی از من دوره ، اما بازم کنارمه  .

    پ.ن.3: همش چند روز دیگه ما سالروز آغاز زندگیمون رو با هم و دو تایی جشن می گیریم .

    پ.ن.3 : بهترین ها رو برای همه دوستانم میخوام .

    و در آخر دلم برای اینجا تنگ شده بود !

     

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/22 ساعت 0:3  توسط هستی  | 


     

     

    هر دم بشارتهای دل

    از هاتف جان می رسد

    هر کس که از جان بگذرد

    آخر به جانان می رسد

    یکدم میاسا روز و شب

    مردی بجو ، دردی طلب

    چون جان ز درد آمد به لب

    ناگاه درمان می رسد

    ره گرد راز آید تو را

    شیب و فراز آید تو را

    چون ترکتاز آید تو را

    آخر به پایان می رسد

    این خانه چون ویران شود

    معمور و آبادان شود

    این سر چوبی سامان شود

    ناگه به سامان می رسد

    ای مبتلا ، ای مبتلا

    برکش صلا ، برکش صلا

    در دل اگر رنج و بلا

    روزی به مهمان می رسد

     

     

     

    ترا من دوست میدارم نه قدر آب دریاها  که روزی خشک می گردد ، شود بیچاره ماهیها !

    تو را من دوست میدارم  نه قدر غنچه و گلها که روی پر پر شوند و بر آرند آه ار دلها !

    تو را من دوست میدارم به قدر کهکشانها که جاویدان بماند مهر من تا ماندن آنها .

     

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14 ساعت 21:51  توسط هستی  |